تبليغاتX
یکی جلو این روزهای زندگی منو بگیره
سلام
علیک سلام
اما امروز....
کلاس صبح که ادبیات 1 بود و استاد یه جلسه به آخر ترم مونده برای اولین حضور و غیاب کرد.
بعضی استادا هم این جورین دیگه!

اما بعد از ظهر:


کلاس ترجمه


از اول تا آخر کلاس یه زنبور مهربون داشت بالای سر ما گشت می زد و هر از چند گاهی جیغ بچه ها را در می یاورد
بچه ها خواستن اقدام به قتلش بکنند که استاد شجاعانه مانعش شد .
بعدش یه نطق کوتاهی انجام دادن که نظر شما را به قسمت هایی از اون جلب می کنم:


بچه ها من خودم به شخصه چند تا حیوونو نمی کشم اما کدوم حیوونا را؟
اول از همه همین زنبور . این بنده خدا فقط از روی کنجکاوی اومده ببینه اینجا چه بوهایی هست ! که چه بوهای عجیب غریبی هم هست مطمئن باشید هیچ کدوم به مذاقش خوش نمی یاد مخصوصا بوی خانوم ها که هیچ کی خوشش نمی یاد!!!(من که نفهمیدم منظورش چی یود شاید حرفشirony داشته).
حیوون بعدی : مارمولک ، چون در طول روز حشرات زیادی را می خوره
عنکبوت
عقرب
مار
و ...
نکته ی آموزنده توسط یکی از دانشجو ها: حیوانات سمی ، سم موجود در محیط را در بدنشون ذخیره می کنن،پس خیلی مفیدن.


این از نکات زیست شناسی و جانور شناسی سر کلاس مبانی و اصول ترجمه
استاد یه متن بهمون داده بود که ترجمش کنیم و سر کلاس روش بحث کنیم که فقط 5 یا  6 تا از پاچه خوارها انجام داده بودند یه متن تخیلی بود که یه پسری به اسم جیمز رفته بود توی یه هلوی غول پیکر


استاد از هممون خواسته که تکالیفمون را حتما تایپ شده تحویلش بدیم چون عقیده داره که یه دانشجوی زبان انگلیسی نباید تکلیف دست نویس بده دست کسی.
اما همه چک نویس تحویل استاد دادن به جز یک نفر!
Guess who??
ای ول ، مریم (عروس خانم هفته ی قبل).
استاد کلی ذوق زده شد و گفت معلوم میشه هنوز با بچه های اینور کلاس هستی و به فول خودمون هنوز قاطی مرغا نشدی.
بعدش برگه تایپ شدش را گرفته بالا و گفت همتون خوب نگاه کنید این به احتمال قوی آخرین اثر ادبی این خانوم خواهد بود.همه ی کلاس زدن زیر خنده


استا د وقتی داشت ترجمه ها را می خوند اسم نمی خوند تا به قول خودش ایمپرسونال بشه
4 تا از بچه های خوابگاهی به جای 4 تا برگه 1 برگه به استاد داده بودن و زیرش به اسم 4 نفر امضا زده بودن.
وسط خوندن ترجمه ها هر وقت استاد به برگشون می رسید می گفت: خوب بزارین ببینیم اساتید اربعه چه فتوایی دادن؟ که سر و صدای اونا در می یومد که استاد مگه قرار نشد اسم نخونین؟؟

خلاصه به خاطر نطق جانور شناسی استاد مجبور شدیم نیم ساعت بیشتر بمونیم و سرویس را از دست بدیم
اینم یکی دیگه از فواید زنبور .

نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 19:25 | لینک ثابت |
سلام
امروز از همون اول صبح روز خوبی بود .اول صبح بود که از بلندگو اسم 4  5 تا از بچه ها را به عنوان برنده های مسابقه ی حضرت زینب در آینه تاریخ خوندند که بین اون ها یکی از دار و دسته ی ما هم بود که هزینه سفر به کربلا برنده شده بود.


نکته جالب:راضیه خودش از هیچی خبر نداشت و نمی دونست این کدوم مسابقست!!!
کاشف به عمل اومد که لعیا وقتی پاسخ نامه پر می کرده یکی هم به نام راضیه پر کرده.


فقط می تونیم بگیم : خدا بده شانس .


خبر خوشحال کننده ی بعدی:

 امتحان تاریخ فلسفه به علت عدم آمادگی بچه ها و التماس های عاجزانه کنسل شد.
این ها همه مربوط به کلاس های صبح بود.


اما بعد از ظهر:

 فاطمه لکچر داشت که به علت عدم آمادگی ارائه نداد.
 علت عدم آمادگی: معلوم شد دیروز با یه آقا پسره خوش بخت پیمان مقدس ازدواج بسته!
جای مامان باباش واقعا خالی حتما از اون بالا دارن به این دو تا کبوتر عاشق لبخند می زنن.


به فاطمه می گم چرا زودتر به من نگفتی؟
 میگه 4 شنبه اومدن خواستگاری و همش به یه هفته هم نکشید .
خودشم هنوز تو شوک بود باورش نمی شد که بله را گفته و حالا شده همه ی امید و آرزوی یکی دیگه!
فاطمه بهم گفت که شوهرش دو روز دیگه بر می گرده بندر امام خمینی سر کارش.
به خاطر مامان فاطمه که تازه فوت کرده جشن نگرفتن.
فاطمه ازم خواست که تو جشنشون که بعد از امتحاناته شرکت کنم .
بهش قول ندادم چون نمی دونم اون موقع ایران هستم یا نه؟
تازه من اصلا نمی دونم جشن بچه های عرب چی جوریه؟
راستی فاطمه اصالتا اهل کربلاست.


دو تا جشنو از دست میدم یکیش که مال فاطمست و یکی دیگش عروسی راضیه که قراره ببرنش کانادا.
شایدم بودم خدا را چه دیدی


حرف آخر:


فاطمه جان گلکم گذشتن از این مرحله ی خیلی مهم زندگی را بهت تبریک میگم.


ما دخترا می دونیم که انتخاب و تصمیم گرفتن خیلی سخته.


راستی یه آمار بدم بد نیست: آمار پریده های کلاس در سال 87:
زینب.
مریم.
سارا.
الهه.
اون یکی مریم (با یکی از پسرای دانشگاه خودمون).
فاطمه.


و خدا را چه دیدی شاید نفر بعد من بودم!!!

نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 20:14 | لینک ثابت |
امروز کلاس فرانسه کنسل شد

شادی کنان همه به خونه اومدیم

و من تصمیم داشتم بخوابم اما می بینین که بیدارم و اینجام

استاد بعدا حتما کلاس جبرانی می ذاره

بی خیال زندگی

نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:32 | لینک ثابت |
سلام

من متولد شدم

در آخرین روزهای آخرین ماه های ۲۱ سالگیم به سرم زده که هر چی به سرم می زنه و از ذهنم عبور می کنه را بنویسم.

من همه چیز را این جا می نویسم بدون اینکه از این بترسم که دیگران در مورد من چه فکری می کنند یا اینکه یه دانشجو یا یه طلبه و حتی یه آدم نباید این جوری فکر کنه یا بنویسه.

بله .من دانشجوی زبان و ادبیات انگلیسی هستم و حرفای دلم را از این به بعد اینجا می نویسم بدون اینکه به این فکر کنم که چه کسایی ممکنه اون ها را بخونن و یا اینکه چه فکرایی در مورد من بکنند.

از ننوشتن خسته شدم.

پس می نویسم. 

نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:26 | لینک ثابت |
 
offshore