می گن دوست شدن آسونه اما نگه داشتن دوستای خوب سخت.
خیلی از دست خودم ناراحتم
شیطونه میگه چند روز حق نداری بیای چیزی بنویسی تا آدم شی و یاد بگیری درست حرف بزنی
شاید همین کارو کردم
اتفاق خاصی هم نیفتاده بود . تا لنگه ظهر که خواب بودم عصر هم خالم با جمیع دختراش یورش آورده بودن خونمون حالا چرا الله اعلم!
اتفاق مهم و نادری که دیروز افتاد این بود که من ظرفای عصرونه را شستم .(گوش شیطون کر)
امروز صبح ادیان استاد امتحان نگرفت حیف من که 5 صبح بیدار شدم و خوندمش.
اما عصر استاد امتحان گرفت و منم زودی برگمو جواب دادم و دادم دستش. خودمم واسه پاچه خواری رفتم واسش آب سرد آوردم تا من برگشتم برگمو صحیح کرده بود و گفت کامله از این بیشتر نمی خواستم (پاچه خواری را داشته باشین).
اما امروزبرگشتنی خونه:
من و آبجیم از جلو یه طلا فروشی رد شدیم
وای ی ی ی ![]()
جون به جونمون هم بکنن آخرش دختریم و جامون جلو ویترین طلا فروشی
بگین چی دیدم؟؟؟
کی گفته من امشب خوابم نمی بره ؟ اصلا هم پاهامو به زمین نمی کوبم! گریه؟ اونم من؟![]()
اما انگشتره خیلی قشنگ بود ، انگشتر که نه بیشتر به حلقه شبیه بود .
گرون هم نبود اما به اون قیافه دخترونه و ظریفش با اون نگین خاصش اصلا نمی یومد که بالای 100 تومن باشه. اما بود!
اما چه فایده الان آهی در بساط نیست .
اون از شهریه دانشگاه که تازه دادمش و از این طرف هم می خوام تابستون برم یه مسافرت پر خرج.
پس ول خرجی و الکی خرجی هر دو ممنوع .
اما من اون انگشتره را می خوام . واسه مدل حلقه آیندم ( انشالله)
فقط نگینش را دوست دارم که الماس باشه مثل این فیلم های خارجی .![]()
خل شدی دختر؟
اول یکی را پیدا کن که همینشو واست بخره نگین الماسش پیشکش.
آخرش یکی گیرت می یاد که مجبور میشی بری حلقه بدل بخری اونم با پول خودت مثل این دختره تو فیلم ( هم خونه ).
یعنی هیچ راهی نیست؟![]()
بذار این دفعه زنگ بزنه من باید یه صحبت جدی باهاش بکنم .![]()
دلم تنگ شده بود اومدم بنوسم
دیشب تا 2 بیدار بودم قرار بود امروز امتحان داشته باشیم که ندادیم افتاد به شنبه
صبح پا شدم رفتم دانشگاه واسه انتخاب واحد.ساعت 8 رسیدم گفتم زودی کارمو انجام میدم و می رم مدرسه که به کلاس ساعت 9 هم برسم(زهی خیال باطل)
اما مسئول حسابداری تا ساعت 8:30 نیومد من نمی دونم مگه شروع کار اداری ساعت 7 صبح نیست؟
انتخاب واحد کردم هم واسه خودم هم واسه آذر.
همش 13 واحد تونستم بردارم کلی کفری شدم چون فکر کنم آخرش 9 ترمی بشم .
با توافق تمام بچه ها درس ترجمه متون ساده را بر نداشتیم . ما 2 ترمی هست که با یکی از استاد ها که مدیر گروه قبلی هم بود مشکل پیدا کردیم این ترم که باهاش واحد نامه نگاری داشتیم هر کاری کردیم استادو عوض نکردن ما هم جمیعا تو حذف و اضافه حذفش کردیم.
بعدش کلی دوندگی کردیم که دیگه باهاش بهمون کلاس ندن اما برنامه ترم آینده را که نگاه کردیم دیدیم ترجمه باهاش داریم و خودش هم به مدیر گروه گفته که من با بچه های 85 کلاس نمی گیرم مگر اینکه برن از مدیر گروه نامه بیارن واسم.
جالا انگار ما خیلی کشته مردشیم
. رفتیم پیش معاونت آموزش بهمون گفت نمیشه کاریش کرد برین مهمان بشین جای دیگه .
آخه عقلت زیاد، ما بچه قمی ها کجا مهمون بشیم شما بگین؟به خاطر 2 واحد آواره کدوم دهکوره بشیم؟تهران؟![]()
آخرش گفت اگه همتون نامه بنویسین زیرش را هم امضا کنین شاید یه چیزی بشه البته جعل نکنین امضای بچه ها را.
آره حتما جعل می کنیم![]()
پس از طی تمام این مراحل آخرش مجبور شدیم اصلا این واحد را بر نداریم حالا من شدم 13 واحدی بقیه بچه ها شدن 15 واحدی.
این از داستان انتخاب واحد امروز ما.
از دانشگاه اومدم بیرون بدو بدو تاکسی گرفتم رفتم طرف مدرسه که به کلاسم برسم.
استاد 5 دقیقه زودتر از من رفته بود. حالا شانس گند من برام غیبت زد. حالا یکی بیاد کرایه تاکسی را حساب کنه!!!حیف شد پول بی زبون این وسط.![]()
حالا این سندی همیشه نصف دوم کلاس می یاد حاضری هر دو ساعت را می خوره ، شانس گند منه دیگه باید غیبت بخورم.
ساعت 10:30 تا 12 هم که پنج شنبه ها همیشه همایش داریم .
برنامه امروز هم تعریف و تمجید پژوهش از خودش بود.وسطش هم برق رفت همه نیم پز شدیم.
کتابایی را که از نمایشگاه کتاب خریده بودن چیده بودن یه طرف حسینیه که ما ازشون بازدید کنیم اما هر کی می رفت نزدیک مسئولاش پاچه می گرفتن.![]()
خلاصه معاون پژوهش هی از خودش تعریف کرد که ما امسال 10 میلیون کتاب خریدیم و بیاین استفاده کنین و از این چرت و پرت ها.
حالا هر بار که من میرم کتابخونه البته سالی 1 بار این قدر رفتارشون بده که می رم تا سال دیگه پیدام نمیشه. همیشه هم تحقیقامو از اینترنت کپی پیست می کنم. ![]()
خدایا تو خودت شاهدی که همش تقصیر ایناست وگرنه من الان یک محقق و پژوهش گر بزرگ شده بودم.
عکس زیر هم حرف منو تایید می کنه:

البته این عکسو بعد از ظهر انداختم که پنج شنبه ها گنجشک هم تو مدرسه پر نمیزنه به جز ما دیوانه ها که تقاضای کلاس دادیم.از بس مشتاق علم آموزی هستیم ما.
تازه بچه هامونم مثل خودمونن. اینم مهسا :

امروز به دو قسمت تقسیم میشه
از صبح تا ظهرش که خیلی اعصابم خورد شد
از ۷ صبح رفتم مدرسه واسه کلاس تاریخ فلسفه که ۱۱ تا ۱۲ بود
کلی نشستیم با بچه ها غیبت کردیم تا ساعت ۱۱
اما استاد نیومد که
فکرشو بکن من تمام روزم رفت به همین سادگی
زن داداش خوب:
یکی از بچه ها که خواهر شوهر مجردش باهاش زندگی می کنه امروز به همه بچه ها بستنی داد.
مناسبت بستنی: حرفش هست که خواهر شوهر دوستم تابستون کلا بره مسافرت .شایدم دیگه بر نگرده.فقط به مناسبت همین شایعه کوچیک ما امروز بستنی خوردیم.
قرار شد ما دعا کنیم که خواهر شوهرش حتما بره و دیگه هم برنگرده . اون موقع دوستم قول داده واسه همه نفری یه کیلو بستنی سنتی بگیره.
نتیجه: خواهر شوهر های عزیز این قدر زن داداشاتون را جون به لب بکنید که وقتی فقط شایع میشه که چند ماه قراره برین مسافرت زن داداشتون این جوری سور بده به همه.![]()
ادامه روز:
ظهر رفتم بانک که شهریه دانشگاه را واریز کنم و عصر برم واسه انتخاب واحد.حالا هر چی فکر می کنم یادم نمی یاد که دقیقا چقدر باید شهریه بدم؟؟؟
فیش پر کرده بودم به مبلغ ۳۲۷۰۰۰ تومان.با خودم فکر کردم که ۱۲ واحد که این قدر نمیشه که!زنگ زدم به کوثر اون گفت که ۱۲ واحد میشه ۲۳۷۰۰۰ !!! گیج شدم
دوباره فیش پر کردم و کلی ذوق کردم که ۱۰۰ تومن اضافه اومده.
اما چی جوری؟؟؟
از بس گیج شده بودم موقع پر کردن فیش گوشیمو رو میز جا گذاشتم .پشت سرم یه پسره اومد گوشیمو بهم داد . ازش تشکر کردم و خیلی خونسرد یه نگاهی بهش انداختم. (اصلا به رو خودم نیاوردم که چه پسر خوبی هستی که گوشی N95 دم دستت اومده و آوردی پسش دادی).
خیلی گیجم نه؟؟؟
بعدش اومدم خونه هنوزم داشتم با خودم حساب کتاب می کردم که این ۱۰۰ تومن از کجا اومده به نتیجه یی نرسیدم و سر راه همه را گذاشتم تو حسابم.![]()
دو تا از بچه ها اومده بودن واسه پر کردن فرم انتقالی .از دیشب قرار بود برم ببینمشون. زهرا از مشهد اومده بود و آذر از تهران.
زنگ زدم بهشون دانشگاه نبودن . رستوران با هم قرار گذاشتیم و زود رفتم پیششون .
خیلی خوش گذشت یعد ۶ ۷ ماه.کلی خرت و پرت خوردیم .اما من هر چی پول داشتمو صبح گذاشته بودم تو حسابم (خیلی خرم نه؟)
با کمال پر رویی گذاشتم بچه ها حسابم کنن با اینکه اونا مهمون بودن و من مثلا میزبان!!!
کلی با هم عکس گرفتیم . گشتیم و بعدش آذر رفت تهران و زهرا خوابگاه و منم خونه.
دانشگاه هم نرفتم .الانم می خوام واسه امتحان فردا بشینم بخونم.
اووووووه
چقدر نوشتم
من دیوونم هر چی به ذهنم میرسه در جا می نویسم تو چرا نشستی همه را خوندی؟آره با توام . تو!!!

