تبليغاتX
یکی جلو این روزهای زندگی منو بگیره
سلام
خوب مطلب امروز را باید دیشب می نوشتم اما باور کنید خسته بودم.
از 7 صبح کلاس داشتم تا 4 بعد از ظهر.
می دونید قضیه پنج شنبه های ما چیه؟
ما چند تا خل و دیوانه جمع شدیم با هم از روی ناچاری چون واحدهامون به حد نصاب نمی رسید تقاضای کلاس دادیم و امضا هم کردیم و چون تنها روزی که هممون با هم وقت خالی داشتیم همین پنج شنبه بود تمام کلاس های درخواستیمون با یک استاد افتاد روز آخر هفته، همش هم واحدهای تخصصی.
اما خیلی خوش می گذره مدرسه خلوت خلوت، سکوت . استاد بد اخلاق که البته تازگی ها خیلی بهتر شده و یه کم ما را آدم حساب می کنه ، البته هنوز خیلی مسخرمون می کنه و خیلی هم تیکه بارمون می کنه.
این وسط هم ما ها هم که همه با هم صمیمی ایم خفن . از ترس استاد که نمیشه حرف زد ، رو می یاریم به نامه نگاری و حاشیه کتاب و جزوه نویسی و از این قبیل روش های ارتباطی.


از همه چیز هم تو این نامه نگاری هامون پیدا میشه .

خلاصه هدف فقط اینه که خوابمون نبره ، همین.اما خداییش هر کس دیگه یی تو کلاسای ما بود همون جلسه اول با گریه از کلاس می زد بیرون آخه شما که نمی دونید این استاده چقدر ما را مسخره می کنه ، اما ما که دیگه پوستمون کلفت شده.
ساعت 2 تا 4 معرفت شناسی داریم که خیلی واحد سختی هست با اینکه تو فلسفه مقدماتی تمام مطالبش را خوندیم اما بازم وقتی استاد یه مطلب رو می نویسه روی تخته و به ما میگه خوب فیلسوف های محترمه نقدش کنید ما فقط بهم دیگه نگاه می کنیم.
بعد چند دقیقه که یخ مغزمون آب میشه و شروع می کنیم حرف زدن معلوم نیست که چی میگیم ، هر چرند و پرندی و هر جفنگی که به ذهنمون میرسه را به اسم نقد و اشکال به نظریه ی روی تخته تحویل استاد میدیم .
گاهی اوقات هم خیلی با اطمینان شروع می کنیم به نقد کردن ،مخصوصا زینب . اما استاد در هز صورت می زنه تو ذوقمون و مسخرمون میکنه.
مثلاً:
استاد یه تعریف از حقیقت نوشت روی تخته: نظریه انسجام گرایان
 حقیقت هر گزاره ای  است که با سایر گزاره های فکری ما انسجام و هماهنگی داشته باشد.
به ما گفت این نظریه را باطل کنید .
حالا ما هر چی می گیم استاد مسخره می کنه . زینب گفت اگه من یه گزاره داشته باشم که دارم که اون با بقیه گزاره ها فرق داره چی؟خوب حرف این ها باطل میشه.
استاد بهش گفت حالا اون یه گزاره ی تو معلوم نیست چی هست ، به جایی بر نمی خوره که . الان وسط خواب و بیداری ، یهو بیدار شدی یه گزاره ساختی اومدی نظریه انسجام گراها را می خوای باطل کنی؟اونا هم برمی گردن بهت میگن برو بگیر بخواب بقیه خوابتو ببین.
خداییش استاد آدمو این جوری ضایع کنه اونم زینب که با اطمینان کامل نقدش را گفت ، آدم قیافش چه شکلی میشه؟
آخرش من این جوری نقدش کردم که استاد اون بقیه ی گزاره های ما با چی هماهنگی دارن ؟ و همین طور اون بقیه با چی؟و خلاصه همین جور دور خودشون می چرخند و به تسلسل می رسند و تسلسل هم که محاله.
استاد خندید و گفت : نه ، معلومه آدمی هم که یهو از خواب بیدار میشه گاهی حرفای خوبی می زنه . اما همش شانسیه.
خوب بچه ها همین نقدی را که گفته شد بنویسید.
منو میگی مونده بودم خوشحال باشم از نقد درستم یا ناراحت باشم از ضایع کردن استاد.
اما ما ها که فقط می خندیم ، پوستمون کلفت شده دیگه.
این که فقط یه نمونه روز خوش اخلاقیش هست.
راستی بعد از کلاس هم با بچه ها رفتیم سینما ، زن ها فرشته اند! امین حیایی توش بازی کرده و نیکی کریمی و بقیه .
اصلا ً از فیلمش خوشم نیومد.اسم فیلم ایرنیکال هستش و کنایه ای.
امروز هم مثلاً قصد داشتم بشینم متون نثر ساده بخونم فردا ساعت 10 امتحان دارم . اما اصلاً حسش نیست . سی دی دیکشنریم هم نمی دونم چی شد تو سی دی رام شکست حالا دیکشنری هم ندارم تو سیستم با کتاب هم که تنبل تر از اونیم که بخوام لغت در بیارم.
کاش الان فردا ساعت 12 بود ، یعنی بعد از امتحان.
کاش...

نوشته شده توسط فاطمه در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 12:59 | لینک ثابت |
سلام
دلم تنگ شده بود اومدم بنوسم
دیشب تا 2 بیدار بودم قرار بود امروز امتحان داشته باشیم که ندادیم افتاد به شنبه
صبح پا شدم رفتم دانشگاه واسه انتخاب واحد.ساعت 8 رسیدم گفتم زودی کارمو انجام میدم و می رم مدرسه که به کلاس ساعت 9 هم برسم(زهی خیال باطل)
اما مسئول حسابداری تا ساعت 8:30 نیومد من نمی دونم مگه شروع کار اداری ساعت 7 صبح نیست؟
انتخاب واحد کردم هم واسه خودم هم واسه آذر.
همش 13 واحد تونستم بردارم کلی کفری شدم چون فکر کنم آخرش 9 ترمی بشم .
با توافق تمام بچه ها درس ترجمه متون ساده را بر نداشتیم . ما 2 ترمی هست که با یکی از استاد ها که مدیر گروه قبلی هم بود مشکل پیدا کردیم این ترم که باهاش واحد نامه نگاری داشتیم هر کاری کردیم استادو عوض نکردن ما هم جمیعا تو حذف و اضافه حذفش کردیم.


بعدش کلی دوندگی کردیم که دیگه باهاش بهمون کلاس ندن اما برنامه ترم آینده را که نگاه کردیم دیدیم ترجمه باهاش داریم و خودش هم به مدیر گروه گفته که من با بچه های 85 کلاس نمی گیرم مگر اینکه برن از مدیر گروه نامه بیارن واسم.
جالا انگار ما خیلی کشته مردشیم . رفتیم پیش معاونت آموزش بهمون گفت نمیشه کاریش کرد برین مهمان بشین جای دیگه .


آخه عقلت زیاد، ما بچه قمی ها کجا مهمون بشیم شما بگین؟به خاطر 2 واحد آواره کدوم دهکوره بشیم؟تهران؟


آخرش گفت اگه همتون نامه بنویسین زیرش را هم امضا کنین شاید یه چیزی بشه البته جعل نکنین امضای بچه ها را.
آره حتما جعل می کنیم
پس از طی تمام این مراحل آخرش مجبور شدیم اصلا این واحد را بر نداریم حالا من شدم 13 واحدی بقیه بچه ها شدن 15 واحدی.
این از داستان انتخاب واحد امروز ما.

از دانشگاه اومدم بیرون بدو بدو تاکسی گرفتم رفتم طرف مدرسه که به کلاسم برسم.
استاد 5 دقیقه زودتر از من رفته بود. حالا شانس گند من برام غیبت زد. حالا یکی بیاد کرایه تاکسی را حساب کنه!!!حیف شد پول بی زبون این وسط.
حالا این سندی همیشه نصف دوم کلاس می یاد حاضری هر دو ساعت را می خوره ، شانس گند منه دیگه باید غیبت بخورم.


ساعت 10:30 تا 12 هم که پنج شنبه ها همیشه همایش داریم .


برنامه امروز هم تعریف و تمجید پژوهش از خودش بود.وسطش هم برق رفت همه نیم پز شدیم.

 کتابایی را که از نمایشگاه کتاب خریده بودن چیده بودن یه طرف حسینیه که ما ازشون بازدید کنیم اما هر کی می رفت نزدیک مسئولاش پاچه می گرفتن.


خلاصه معاون پژوهش هی از خودش تعریف کرد که ما امسال 10 میلیون کتاب خریدیم و بیاین استفاده کنین و از این چرت و پرت ها.


حالا هر بار که من میرم کتابخونه البته سالی 1 بار این قدر رفتارشون بده که می رم تا سال دیگه پیدام نمیشه. همیشه هم تحقیقامو از اینترنت کپی پیست می کنم.


خدایا تو خودت شاهدی که همش تقصیر ایناست وگرنه من الان یک محقق و پژوهش گر بزرگ شده بودم.

عکس زیر هم حرف منو تایید می کنه:

البته این عکسو بعد از ظهر انداختم که پنج شنبه ها گنجشک هم تو مدرسه پر نمیزنه به جز ما دیوانه ها که تقاضای کلاس دادیم.از بس مشتاق علم آموزی هستیم ما.

تازه بچه هامونم مثل خودمونن. اینم مهسا :

نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 21:35 | لینک ثابت |
 سلام
امروز صبح به زور واسه نماز بیدار شدم آخه دیشب خیلی دیر خوابیدم اونم با دلخوری از باخت چلسی


بعدش دوباره گرفتم خوابیدم ساعت 7 سرویس داریم اما من نتونستم از خواب دل بکنم و ترجیح دادم بدون سرویس برم اما 1 ساعت بیشتر بخوابم .
آخرش رسیدم مدرسه .فرق و مذاهب داشتیم از ساعت 9 تا ده و نیم که کلاس دیر شروع شد و بعدش هم استاد واسه جبرانی نگهمون داشت تا خود 12.
همیشه 5 شنبه ها از ساعت 10:30 تا 12 همایش داریم یا نشست علمی و پزوهشی که امروز نمی دونید با چه بدبختی دو درش کردیم و رفتیم سر کلاس.
حالا صبحونه هم که نخوردیم با شکم خالی 5 دقیقه قبل از 12 استاد ولمون کرد رفتیم حسینیه .

 جالب بود پرچم های حزب الله همه جا پر بود و فهمیدیم برنامه دست بچه های لبنانی مدرسه هست .

فکر کنم مناسبتش برقراری دوباره صلح و آرامش تو لبنان بود یا یه چیزی تو همین مایه ها .آخه موضوع همایش را به عربی نوشته بودن و از اول تا آخر هم همش بچه ها عربی صحبت کردن.

یه عکس از دکور همایش می زارم واستون:


از همه بدتر پذیرایی هم به ما نرسید چون دیر رسیده بودیم و از همه بدتر اینکه هممون با هم یادمون رفته بود غذا رزرو کنیم .


12 دوباره رفتیم سر کلاس تا 2.


هنوز از این کلاس در نیومده بودم تو سالن از جلوی کلاس بعدی رد شدم و با استاد چشم تو چشم شدم ،این یعنی اینکه در جا مجبور شدم گشنه و تشنه برم بشینم سر کلاس بعدی تا ساعت 3:30.


از صبح با خواهر کوچیکم که امسال کنکور داره قرار گذاشته بودیم که  بریم سینما واسه سانس ساعت 4 .

تا کلاسم تموم شد خواهرم که فقط تا 2 کلاس داشت اومد دنبالم و گفت دیر شده و به سانس ساعت 4 نمی رسیم و من باید عجله کنم.
اما من که هنوز نماز نخونده بودم ناهار که دیگه کلا فراموشم شده بود .

رفتم سرویس بهداشتی که وضو بگیرم خواهرم اونجا اومد دنبالم و بلند داد زد فاطی زود باش به قرارمون نمی رسیم ها!

سندی مارمولک هم اونجا بود برگشت گفت چی شنیدم ? قرار؟؟؟ با کی هست حالا؟
آبجیم خندید و گفت آره قرار! ما دو تایی با هم با یه نفر قرار می ذاریم.

منم که داخل w.c  میشنیدم چی میگن .یهو این سندی نامرد درو بازکرد کلی حالم را گرفت.

اومدم بیرون بهش گفتم سندی جان ما خوبه 2 تایی با یکی قرار می ذاریم بهتر از توئه که دو نفری می پری تو ...
یه نماز میگ میگی خوندم و با 3 تا دیگه از بچه ها بدو طرف سینما.
رسیدیم دم سینما آبجی کوچیکم با دوستش هنوز نرسیده بودن ،سینما هم تعطیل بود تازه فهمیدیم سانسش ساعت 5 شروع میشه نه 4.
رفتیم تو پارک نشستیم تا 5.
اسم فیلمش بود: هم خونه
خیلی بهمون چسبید کلی خندیدیم. برگشتنی هم رفتیم خونه دوست آبجی کوچیکم و 9 رسیدیم خونه.
نه صبحونه خوردم نه ناهار .
الان هم اشتها ندارم.
هنوز تصمیم نگرفتم واسه بقیه شب چی کار کنم !
شاید یه کم زبان شناسی خوندم یا یه کم تاریخ فلسفه.
الله اعلم
فعلا

نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 21:54 | لینک ثابت |
 
offshore